...

سبزینه آبگینه ام!جنگل را


ببارد تیرگی

به خرافه پنداری شب

و

سفیر بامداد

آشفته راه برگرفته

به سراب بیابانی

تقابل توهمش

درهم پیچید...!

و

ازنفیر طوفانی زرد...

به غروب:

آستانه سبز .پنجره ام را

تارک مرگ می تازد

نابهنگام...!

برحفره های زخم

فصلی خاکستری

ریزش

دست وپایم را

وضوح برادعاست...!

که به آمدنم سحر

نباشد امید

درخت

درخت

تن کنم تن شب

همه سفید...